تبليغاتX
آشنای تن ها


آشنای تن ها

خدایا / آنکه تو را یافت چه نیافت / وآنکه تو را نیافت چه یافت...

چقدر از اين فاصله عشق تا نفرت بدم مي آيد...

چقدر از اين پوچي ها بدم مي آيد...

از عذر خواهی بی دلیل

از اين انتظار واهی

اين کدورت ها

آري از امروز بدم مي آيد به خاطر ديروز

 


 آري اين روزها از همه چيز بدم مي آيد

از اين سوال هاي بي جواب

اي جواب ندادن ها

بي خوابي ها

عصبي شدن ها

از خودم...ازتو...

...چقدر از همه چيز بدم مي آيد


 

نيمه شبه ، با 12 ساعت تدريس روزانه

و خستگي

و...

هنوز هم خوابم نمياد

من مانده ام با اين همه سوال بي جواب

و با اين همه سردرگمي؟؟؟!!!

آري اين زندگي من است.

۰۰:۱۰نيمه شب۲۳/۷/۸۸

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:26 توسط محمدرضا| |

مرتبط با : دل نوشته های من

 

برخورد امشبت با من،لرزه بر تنم انداخت
نمی دانم نگاه تلخت را به چه حسابی بگذارم
نمی دانم گناهم چیست
نمی دانم چه کردم من
دلیل سردی رفتارت بامن
دلیل ااین نگاه تلخ را نمی دانم،نمی فهمم
مگر از من چه دیدی،جز صداقت ،جز لطافت...


چه باید کرد...
از سردی نگاهت واژه های ذهنم یخ زدند
بااینهمه غم
اینهمه اندوه
اینهمه رنج
چگونه کنار خواهم آمد
نمی دانم هنوز،دلیل اینهمه اشتباهم را
کاش یاد بگیرم از تو چگونه فراموش کردن را
بااین اوصاف زنان زمان میگویند...

 


هنوزهم باورم نمی شود
توواقعا خودت بودی؟؟؟!!!
گویی تظاهر به خوب بودن راهم از یاد برده بودی
اینهمه بی انصافی و بی رحمی را من و دنیا یکجا از تو ندیده بودیم


انگار موهای سرم هم از من خسته شده اند
واز توآموخته اند
که با بی رحمی امشب مرا ترک کنند

بی شک اگر این وب و نظرات گرم دوستان نبود می پوسیدم!

۸۸/۷/۲۱ـ۲۳:۳۰

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:53 توسط محمدرضا| |

مرتبط با : دل نوشته های من

گاهی وقتا فقط نوشتن آرومم می کنه...

وقتي که خسته اي
ديگر بهانه اي براي ماندن نيست
دلم پراز سکوت شده ، براي ماندن بهانه نيست
مي دانم بي وفا شده ام وديگر مهمان لبخند نيستم
غم ها که گفتن ندارند ، پس ديگر نمي گويم...
88/4/31_23:55شب ابری

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 22:37 توسط محمدرضا| |

صدای پای تو که می روی

وصدای پای مرگ که می آید

دیگر چیزی را نمی شنوم...

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:5 توسط محمدرضا| |

چقدر عاقلند کسانی که در عشق احمقند.!!!
 
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي کند
 
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:58 توسط محمدرضا| |

شهر الرمضان الذي انزل فيه القرآن

 

ماه مبارک رمضان ،ماه دوري از گناه، ماه انس با قرآن، ماه ضيافت الله بر شما و خانواده محترمتان گرامي باد.

 “طاعت و عبادت شما قبول درگاه حق”

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:4 توسط محمدرضا| |

سبز مي شوم با نور چشمانت و قد مي كشم به سمت جاذبه ي چشمت

تا نهايت بودن آن جا كه تو هستي و اميد...!

به سرزمين من بيا تا رويش هستي را دوباره لمس كني . با تو ...بي تو...

من آفرينشي دوباره ام...

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 9:14 توسط محمدرضا| |

گویند برای آمدنت باید به انتظار ایستاد، نه به انتظار نشست. ما ایستاده ایم چرا که در قلبمان زمزمه ایست. خبری در راه است...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:34 توسط محمدرضا| |

برایت آسمانی خواهم کشید

پر از ستاره های همیشه نورانی

تو در کنار من روی ابرها...

من غرق آن همه مهربانی...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط محمدرضا| |

روزها می گذرد...

          عشق ما روبه خدایی شدن است....

                           روبه برتر شدن از هر حسی...

                                          که در این عالم خاکی باقیست...

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:58 توسط محمدرضا| |


Design By : Night Skin